گاهگاهی ,خسته ,آنچنان

گاه آنچنان دلتنگی که هیچ حجمی تورا پر نخواهد کرد .گاه برای مردن هم باید التماس کرد ،اما اوهم از سیاهی اقبال تو بودن و نبودنش را بهانه میگیرد .و نیامدن هایش را تفسیر تقدیر و تلافی میداند .گاه آنچنان ناکوک در خود فرو میریزی که لحظه ها حتی در آغوش هم جای نمیگیرند .باز تو مانی و تیک تیک تردید و تنهایی که عمریست از گذرزمان و ساعتت جا مانده گاه گاهی که دلت می گیرد .زندگی معادله ای ناموزون می شود تو را که هیچکس را توان حل این همه درد نیست  .گاه گاهی که دلت می گیرد هرچند بهار در چشم تو جاریست اما آنچنان خشکی که هر تلنگوری تو را فرو خواهد ریخت آرام در بطن دلتنگیهایت .گاهگاهی ناخودآگاه چیزی را گم میکنی که هیچکس و هیچ چیز جای خالی آنرا نمی تواند پر کند .گاهگاهی از فرط دلتنگی صدایت مواج میشود چون بختت .و تنها شانه هایت این مواجی را درک خواهند کرد .گاهگاهی دلت میگرد هوایی تازه می خواهی و خدایی که در نزدیکی تو باشد .خسته ام از تکرارهای بی ثمر از بودنهای بی دلیل خسته ام از روزهای بی تو بودن از واژه های از تو نگفتن از خود از سایه ام از یاد و ...خسته ام من در این همه عبور بی تو جزام گرفته ی تنهایی ام هستم خدایی تازه میخواهم و مشتی وزن برای سرودن از تو ....

منبع اصلی مطلب : شعر و ادبیات
برچسب ها : گاهگاهی ,خسته ,آنچنان
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : گاهگاهی